
..........................
...............
...................
زيباترين اكبر دنيا
سخت در تكاپو بود . هي ميرفت هي ميومد . نگراني رو در تمام وجودش ميشد آشكارا ديد . حدس زدم بايد اتفاق بدي افتاده باشه .
هي از اين اتاق ميرفت تو اون اتاق . دوباره از اون اتاق در ميومد ميرفت تو اونيك اتاق . با يه مشت روزنامه و مجله و كاغذ پاره دوباره ميرفت تو همون اتاقي كه اول توش بود . من با علي رغم اينكه دكتراي اكبرو لوژي * داشتم و از هوش سرشاري هم بهره ميبردم اما نميتونستم حدس بزنم كه چه اتفاقي افتاده .
به هر حال وضعيت نگران كندده نشون ميداد و همه ما حاظر بوديم كه هر كمكي از دستمون بر مياد براش انجام بديم .
خلاصه ديگه صبرم سر اومد و دل و به دريا زدم و دو تا ليوان چائي ريختم رفتم تو سگدونيش ببخشيد يعني تو اطاقش و در حالي كه به شدت مشول مطالعه روزنامه ها بود بهش گفتم چته ؟؟؟؟
انگار اصلا صدام رو نشنيده بود .
دوباره بهش گفتم چته ؟ چه مرگته ؟ چه اتفاقي افتاده ؟ از ما چه كمكي ساخته است ؟
روزنامه ها رو بست و با نگاهي كه آلوده غم بود و ميشد نا اميدي رو تو اون احساس كرد گفت : گرفتارم به وام احتياج دارم .
گفتم اتفاقي افتاده ؟
گفت آره ، سالهاست كه اين اتفاق افتاده و من تازه متوجه قضيه شدم . گفتم براي چي وام ميخواي ؟
گفت : يه وام پزشكي ميخوام نزديك 7 ميليون . بدجوري بهش نياز دارم .
از اين كه فهميده بودم به وام پزشكي احتياج دارخ سخت اندوهگين شدم !
گفتم اكبر جان ماجرا رو براي من تعريف كن .
گفت : به فرض كه تو هم ماجرا رو بدوني . ميتوني 7 ميليون وام جور كني .
گفتم نميدونم شايد هم نه ، ولي به هر حال دوستان همدم و همراز همديگن . (( از اينكه مجبور شده بودم براي ارضاي حس فضوليم اون رو دوست خودم معرفي كنم چندشم شده بود )) و جمله ام رو اين جوري ادامه دادم ، به هر حال ما سه ماه با هم زندگي كرديم و الان بيشتر از يكساله كه دارم تحملت ميكنم يعني با هم دوستيم پس خواهش ميكنم خبر مرگت بگو ببينم چته ....
اينو كه گفتم بغضش تركيد و شروع كرد به گريه گردن . حالا گريه نكن كي گريه كن . مگه ديگه كسي ميتونست آرومش كنه . گفتم عيب نداره . حالا بيا يه ليوان چايي بخور بعد در موردش صحبت ميكنيم .
ليوان چائي رو هورتي داد بالا . گفتم حالا بگو ببينم چه اتفاقي افتاده .
گفت : يه وام پزشكي ميخوام .
گفتم خوب اينو كه قبلا هم گفته بودي . حالا براي چي و براي كي .
گفت : براي خودم وبراي عمل .
ديگه ترسيده بودم گفتم عمل !!!!!!! چه عملي ؟؟؟؟!!!
گفت : اگه دردم يكي دوتا بود دلم نميسوخت .
گفتم خوب يكي يكي بگو .
در حالي كه چائي من رو هم مثل يابو سر ميكشيد گفت : 1- جراحي بيني كه خودش دو مرحله عمل نياز داره .
گفتم سرطان دماغ داري ؟؟؟؟
گفت نه ديوونه ، عمل عمل زيبائيه .
نميدونستم بايد چي بگم . گفتم خوب ديگه ؟
گفت 2- كاشت گونه 3- جراحي گوش بايد شش و نيم سانت بره بالا تر . گفتم خوب
گفت 4- سرم
گفتم سرت چي تومار داري ؟
گفت نه بايد كوچيك شه 8 سانت بايد شعاعش كم شه . دكتر گفته چون مغزت كوچيكه به مشكلي بر نميخوريم .
بازم گفتم خوووب
گفت 5- قدم بايد 4 فوت بلند تر شه ( با همتون شرط ميبندم كه نميدونست چند سانت يا چند كيلومتر ميشه )
6- نه كيلو چربي اضافه دارم كه بايد خارج شه . 7- شينه هام هم بايد پروتز شه .
7- شماره پاهام هم بايد چهار شماره كوچيك شه فكر ميكنم 44 مناسب باشه و گفت همين .
گفتم همين و درد همين و كوفت همين و جزام همين و طاعون همين و وباسيل كه حرفم رو قطع كرد و گفت واي داشت يادم ميرفت خوب شد يادم انداختي
8- وباسيل
9- ديگه شاكي شدم گفتم الهي بميري ، بميري كه همش دردسري
و جواب من رو اينطوري داد .
گفت : تو از سر حسادت داري اين حرف ها رو ميزني . تو از همون اول هم با پيشرفت من مخالف بودي . من نميدونم چه هيزم تري به تو فرختم كه اين جوري چوب شدم رفتم تو چشات .
- گفتم اصلا به من چه . منو باش كه اينقدر فكر تو بودم .نميدونستم اينقدر احمقي ، اصلا تو درست ميگي كله ات كه اينجوريه ، دماغتم كه لااقل 4 سانتش اضافه اش ، گوشات هم كه اظهر من الشمش ، پاهات هم كه شماره اش 48 اما مرتيكه خر تو فكر ميكني با 7 ميليون ميتوني كاري بكني تو فقط دماغت 4-5 ميليون خرج داره .
- گفت برو بابا تو هم يه دكتر پيدا كردم قول داده همش رو با 6-7 ميليون رديف كنه . گفته من از تو قناص تراش رو هم با همين رغم رديف ميكن حالا تو كه خيلي از اونها بهتري .
- ديگه مجال حرف زدن و مجادله نبود و ترجيح دادم با آدمي كه اينقدر كم ميفهمه اصلا بحث نكنم . گفتم هر جور راحتي ديگه برام مهم نيست .
سه ماه بعد .
ديگه كار از كار گذشته بود . با اينكه نتونسته بود وام رو جور كنه ولي يكي از كليه هاش رو فروخته بود و با پول اون رفته بود زير تيغ جراحي .
تا اينجا كه چرتكه اندازي به نفع اكبر بود 9 ميليون كليه هاش رو فروخته بود و به قول خودش 7 ميليون خرج عملش بود . اما نگراني رشته افكارم رو پاره ميكرد آخه انتظار كشيدن پشت در اطاق عمل خيلي سخته .
همه نگران بوديم ،
نگران اينكه 7 ميليون هزينه كرديم آخرش كه چي . البته نه اينكه نگران اكبر نبوديما ، بوديم ولي نه اونقدر .
........ در اطاق عمل باز شد و دكتر با دستكش و ماسك و اون كلاه سبز مسخره اش خارج شد .
همه به سمت دكتر رفتيم و من اول از همه گفتم دكتر چقدر خرج ور داشت ، يعني منظورم اينه كه حال مريضمون چطوره ؟؟؟؟
گفت 4 ميليون خرج عمل شد و مريضتون هم هنوز به هوش نيومده . ديگه داشتم از تعجب شاخ در مي اوردم . مگه ميشه اين همه عمل اون هم از نوع زيبايي اين قدر كم هزينه باشه .
دكتر گفت ميدونم داريد به چي فكر ميكنيد . من راز شهرتم تو همينهد ، تو اين كه عمل رو با مصالح ارزون قيمت به پايان ميرسونم .
براي مثال استخون پاهاش رو كه براي بلند قد تر شدن قرار بود با پلاتين به هم متصل كنيم با پرفيل شماره 5/2 متصل كرديم .
تو گونه هاش به جاي ژلو ماترازا از پاستيل استفاده كرديم .
براي سينه هاش هم از اسفنج ورزين كمك گرفتيم .
مشكل وباسيلش رو هم بدون هزينه با يه قيچي حل كرديم .
براي كوچك كردن سرش هم از گيره استفاده كرديم .
گوش هاش رو هم بدون بريدن و جا به جا كردن به روش كشيدن جابه جا كرديم . البته مشكلاتي هم سر راه ما بود از جمله اينكه گوشش دارز شده ولي همون شش و نيم سانت رو بالا اومده .
چربي هاي اضافيش رو هم با هوا گاز آب كرديم كه فكر ميكنم يه مقدار به جگرش آسيب رسيد .
فقط عمل دماغش يه مقدار پر هزينه بود كه اونم با قلق هاي خودم به پايان رسونديمش .
ما همه بهتمون زده بود و داشتيم به دكتر كه در حال دور شدن بود نگاه ميكرديم ، دكتر كه به آخراي راهرو رسيد گفت فقط دعا كنيد مريضتون به هوش بيا د .
نه روز بعد
اكبر هنوز به هوش نيومده بود و كاش هيچ وقت به هوش نميومد . خيلي افتضاح شده بود . خي لي ، خيلي ، همه چيزش به هم ريخته بود .
نه به هوش ميومد كه خيالمون راحت شه ، نه ميمرد كه خيالمون راحت شه .
دكترا گفته بودن اگه تا دو روز ديگه به هوش نياد لوله ها رو از تنش جدا ميكنند . يعني بايد فكر مراسم تدفين
و هفت و چله باشيم .
دكتر ها و همه براي براي وداع با اكبر ، اين دوست عزيز و گران مايه ، از آن هميشه در يادها ، از آن پدر فداكار ، و آن همسر مبارز خدا حافظي ميكرديم .
دكتر ها گفتند با ذكر يك صلوات و با طلب مغفرت براي اكبر لوله ها رو ازش جدا ميكنيم . صلوات رو فرستاديم و يه فاتحه پيشاپيش براش خونديم و هممون از سر تقصيراتش گذشتيم و چشممون به دست دكتر بود كه براي جدا كردن سرام به سمت اكبر رفت . تا اومد جدا كنه گفتم صبر كنيد . اوركا اوركا ، يه فكر بي نظير به سرم زد ، گفتم دست نگه داريد .
رفتم بالاي سرش و گفتم اكبر ، اكبر ، پاشو بابا بايد بري پادگان . پاشو وگر نه با كمر بند سياه كبودت ميكنم .
اينا رو كه گفتم چشماش رو باز كرد و يه نگاهي به من كرد و گفت تشنمه .
بنده خدا شعورش به اين حرفها نميرسيد كه خودش بايد از خواب پاشه ، حتما بايد يكي صداش ميكرد .
آره خلاصه سرتون رو درد اوردم و اكبر به هوش اومد و ما تنها كاري كه ميتونستيم براش بكنيم اين بود كه لااقل تا يه مدت هر چي آينه جلو دست و پاش بود جمع كنيم .
و در نهايت يه تك بيت از يك شاعر46 ساله اوگاندائي كه به تازگي توسط يك موسسه بازيكن يابي به تيم پرسپوليس پيوسته .
فهم ميبايد براي آدمي ************ اكبر زيبا و زشت هر دو يكي
* AkBAROLOGY = نام رشته اي كه به تازگي در آكسفورد تدريس ميشود